تبليغاتX
Butterfly Kisses

Butterfly Kisses

مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه ، من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه

Happy valentine day

دلم مي خواهد نگاهت کنم
آنقدر نزديک که رنگ تو بگيرد نگاهم،آنقدر که خانه کني پشت پلک هايم
دلم دستان تو را مي خواهد که بپيچد به دورم و بياويزم به اطمينان حضور بي اما و اگرشان
دلم آغوش تو را مي خواهد که گم شوم در آن و ديگر نشاني از من نماند
دلم چشمان تو را مي خواهد ، دلم تو را مي خواهد، بودنت را ، با من بودنت را
كاش اين  ديوار از ميان ما برداشته شود
 شايد آن وقت بتوانم کنار بزنم آن پرده ي  اشکي را که مدتهاست در چشمانم خانه کرده
 دلم مي خواهد سر بگذارم بر شانه ات و تمام غصه هايم را گريه کنم
تمام روزهاي دوريت را ، تمام ساعاتي که بي تو گذشت،
و
تمام لحظه هايي که بي تو نفس کشيدم را هاي هاي ببارم
 مي
خواهم کنارم باشی
و من همه ی چيزهايي را که برايت نوشتم در آغوشت زمزمه کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:16  توسط morghe eshgh  | 

بي تو چيزي کم است...

شايد بروم زير پلک شب و بگويم خورشيد نورش را بتاباند بر عرياني غم هايم...
شايد بروم تا سبزي يک درخت و بگويم مرا بروياند بهار به بهار...
شايد برم تا سخاوت يک ابر و بگويم مرا ببارد...قطره به قطره...
شايد بروم تا طراوت يک چشمه...تا پويش يک رود...
تا عظمت يک اقيانوس و تازگي را بياموزم و پويايي را و عظمت را...
شايد بروم تا سختي يک کوه و بگويم سختم کند...صخره به صخره...
شايد بروم تا درخشش يک ستاره و بگويم مرا تابناک کند...شب به شب...
شايد بروم تا سپيده و بگويم مرا طلوع کند... صبح به صبح...
شايد بروم تا ماه...شايد بروم تا آفتاب...شايد بروم تا نور...شايد بروم تا خدا...شايد بروم...شايد...
اما بي تو...چيزي کم است...
 صبح کم است... ماه کم است...  نور کم است...
بي تو بوسه کم است...بي تو آغوش کم است...بي تو نفس کم است...
آسمان هر کجا،بي تو همين رنگ است...مي دانم...مي دانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 23:7  توسط morghe eshgh  | 

تو را کم دارم...

بعد از مدتها با لبخند از خواب بيدار شدم...
بوي تو بود که پيچيده بود به دور من...انگار که در بازوان تو از خواب بيدار شوم...
چقدر خوبست بودنت حتي اگر در خوابهاي من باشد...چه سعادتي...
بالاخره توانستم با تو باشم،فقط من و تو...
 راه رفتيم... حرف زديم... خنديديم و من نگاهت کردم...
چقدر ناگفته داشتم با تو و چه آرام بودم،
نه مثل هميشه با دست و پاي گم کرده و زبان بند آمده که همه چيز مي گويد الا آن چه بايد بگويد...
ديگر در تب و تاب ماندن و رفتن هم نبودم
  هميشه خواستم تا ابد در کنار تو و زير باران نگاهت بمانم
و حالا چقدر تو را کم دارم ، چقدر جايت خاليست در کنارم...
چقدر دستانم بيهوده اند وقتي که دستان تو را ندارم ...
 چقدر چشمانم خالي اند وقتي نگاه تو دوخته نشده به نگاهم...
من تو را کم دارم...تو را کم دارم...تو را کم دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:11  توسط morghe eshgh  | 

مي روم به جايي كه نامش را نمي دانم ...

در گذرگاه زمان به دوردستها مي نگرم
به آن سو ،به آن نا كجا ،به آن ناپيدا......
به آنجا كه مي خواهم لحظه اي را بي دغدغه در آن مكان رويايي سپري كنم
خود را به دستهاي مهربان نسيم مي سپارم تا مرا با خود به آغوش آسمان ببرد
به آن اوج ،به آن دست نيافتني....
از كوچه پس كوچه هاي شهرم پر مي گشايم و به جاي ديگر هجرت مي كنم
به جايي كه بتوانم عشق را بي ريا بيابم و آن را عاشقانه در كنج خلوت خانه ي دلم جاي دهم
 به جايي قدم مي گذارم كه آسمان محبتش بي منت و خورشيد شفقتش بي ريا باشد
مي روم به جايي كه نامش را نمي دانم
ولي اين را باور دارم كه درآنجا نسيم بي رحمانه شاخه ي نازك وجودم را نخواهد شكست و
زمانه ي بي مروت گلبرگهايم را با خنجر زهر آلود و بي عاطفه اش  پرپرنخواهد كرد
و زير پاهاي سنگين و خشك شده از احساس لگد مال نخواهد نمود
مي روم آنجا كه عطر اقاقي ها مصنوعي نباشد،
صداي چكاوك ها از روي اجبار بر فضا طنين انداز نشده باشد
و تولد گلبرگها و شكوفايي از روي اجبار نباشد
 مي روم به آنجا كه فدا شدن ارزش داشته باشد و
خاكسپاري عشق در خلوت خانه ي دل بي مراسم سوزناك برگذار شود

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:52  توسط morghe eshgh  | 

حال عجيبي دارم !

تمام احساسم مال توست
 و قشنگترين ترانه هاي صبحگاهي را براي تو به لب جاري مي كنم.
مي داني بهترين عطر هايم از نفس تو ساخته مي شود
و زيبا ترين آسمان فقط در نگاه تو جلوه مي كند
من براي لبخندت دلتنگم
 و براي تمام حرفهايت كاغذهايي از جنس خاطره تدارك ديده ام
صداي تو ترنم باران است
من خودم را گم كرده ام ،بيا و پيدايم كن
مانند كويري تشنه ي بارانم
حال عجيبي دارم !
 نمي دانم آيا روزي اين عطش جانكاه من به پايان خواهد رسيد؟
محتاج كنار تو بودنم
چقدر براي زيارت چشمهايت روزشماري كرده ام .
تمام دعاهايم براي لمس دستهاي تو ست
و تمام اشكهايم از آن نگاه مهربان تو

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 16:50  توسط morghe eshgh  |